رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

جنگ نا برابر

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 


شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 

میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 


چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 

چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 


ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 

ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 


سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 

نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 


سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 


در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 

در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 


در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 

شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود 


اردلان سرفراز

پریشان‌گرد

دیگر اکنون دیری و دوری ست
کاین پریشان مرد
این پریشان پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن


 مهدی اخوان ثالث

  ادامه مطلب ...

کوه


سنگ‌های باهم 

می‌شوند

یک کوه تنها


علیرضا روشن

تلخی که هزار جان شیرین ارزد

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد


جز باده لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد


خیام

شب

اینجاست که انتها از آغاز شب است

با بهت دقیقه ها هم آواز شب است


این واقعه را چگونه تعبیر کنم

خورشید در آسمان ولی باز شب است


ایرج زبردست

آهِ آینه

او را ز گیسوان بلندش شناختند


ای خاک این همان تن پاک است ؟

انسان همین خلاصه خاک است ؟


وقتی که شانه می زد

انبوه گیسوان بلندش را

تا دوردست آینه می راند

اندیشه خیال پسندش را


او با سلام صبح

خندان گلی ز آینه می چید

دستی به گیسوانش می برد

شب را کنار می زد

خورشید را در آینه می دید

اندیشه بر آمدن روز

بارانی از ستاره فرو می ریخت

در آسمان چشم

جوانش


آنگاه آن تبسم شیرین

در می گشود بر رخ آینه

از باغ آفتابی جانش

دزدان کور آینه افوس

آن چشم مهربان را

از آستان صبح ربودند


آه ای بهار سوخته

خاکستر جوانی

تصویر پر کشیده آیینه تهی

با یاد گیسوان بلندت

آیینه در غبار سحر آه می‌کشد


مرغان باغ بیهوده خواندند

هنگام گل نبود


هوشنگ ابتهاج

نیمه تاریک


چه فرق میان شمع با خورشید

وقتی که از هر چیز

نیمه‌ای 

در تاریکی‌ست 


علیرضا روشن

خرمالو

فصل عوض می‌شود

جای آلو را

خرمالو می‌گیرد

جای دلتنگی را

دلتنگی


علیرضا روشن

قلم

مشقم کن

وقتی که عشق را زیبا بنویسی

فرقی نمی‌کند که قلم

از ساقه‌های نیلوفر باشد

یا از پر کبوتر ...


"حسین منزوی"

خیابان مهرگان


عصر آخرین روز سال

از خیابان مهرگان می‌گذرد 

با پا روی پیراهن پدری 

به همراه آتش چیزی از اجاق خانه نمی‌داند

و این قلم 

خواب رفته لای کتاب

کتاب نیمه‌کاره

و شبی 

که از پای‌کوبی ما بر‌می‌خیزد

برای ادامه‌ی زندگی

لازم است


آرش نصرت‌اللهی

چه خواب است این که بیداری نداره


مه که یارم سر یاری نداره

مه که دردم سبکباری نداره


همه واجن که یارت خواب نازه

چه خواب است این که بیداری نداره


باباطاهر

صبوری

غم عشقت بیابان پرورم کرد 

فراقت مرغ بی بال و پرم کرد


به من گویی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد


باباطاهر

افسانه‌ی شیرین

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم


دیدی آن تُرکِ خَتا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم


منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم


شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم


غرقِ خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم


دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشهٔ درد

بر سر آتشِ جورِ تو کبابش کردم


زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم


محمد فرخی یزدی


دانلود تصنیف این شعر با صدای سالار عقیلی  

دانلود تصنیف این شعر با صدای استاد محمدرضا شجریان




باغ تماشا

ای سلسله شوق تو بر پای نگاهم

سرشار تمنای تو مینای نگاهم


روی تو ز یک جلوه­ی آن حُسنِ خداداد

صد رنگ گل آورده به صحرای نگاهم


تو لحظه­‌ی سرشار بهاری که شکفته­‌ست

در باغ تماشای تو گل­‌های نگاهم


بی روی تو چون ساغر بشکسته تراود

موج غم و حسرت ز سراپای نگاهم


تا چند تغافل کنی ای چشم فسون­کار

زین راز که خفته­‌ست به دنیای نگاهم


سرگشته دَوَد موج نگاهم ز پی تو

ای گوهر یکدانه دریای نگاهم


دکتر محمدحسین شفیعی کدکنی

پرچم آبی

حالا اگر پرچمی ندارم

باد

بادبادکم را برداشته‌است

آن وقت‌ها که 

به آبی آویزان از بند رخت

می‌گفتم آسمان


آرش نصرت‌الهی