رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد پای شعر

رد پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

مه معلق

من گونه ام را به گونه ی شب نهادم

و صدای گرم و زنگ دار تو را شنیدم

زیرا که انگشتانم به دور انگشتان مه معلق در فضا پیچیده شد

و من رایحه ی حضور پر راز بی نظم تو را به نزد خود کشاندم


آیدا شاملو

بدهکاری

بیا و تازه گردان این جهانم را به دیداری
روا باشد چو بخشی خرده نانی بر گرفتاری

بجنبان شانه‌ی خود را، بیفشان تار گیسو را
مگر با خنده‌های خود غمی از دوش برداری

منی که غرق چشمانت به هر چاهی گرفتارم
جمال یوسف خود را ندارم هیچ خریداری

نسیمی از سر کویت گذر کرده ز گیسویت
به بوی زلف تو اینجا نمانده‌ست هیچ هوشیاری

صدایت را نگاهت را به گوش من، به چشمانم
بدهکاری بدهکاری بدهکاری بدهکاری

.

"فاطمه نادریان"

دل شیدا

آن شب از دفتر چشم تو غزل ها خواندم

چه غزل ها که به یاد دل شیدا خواندم


موج مى زد ز فریبا نگهت عشوه و ناز

وآنگه از چشم تو دلجویى دریا خواندم


آن شب آن چهره ی تابنده و تاب سر زلف

دیدم و قصه ی بى تابى فردا خواندم


محو شوق از نگه جاذبه خیز تو شدم

راز سرمستى از آن ساغر صهبا خواندم


راز شیدایى و پا بر سر آرام زدن

در سراپاى وجودت به تماشا خواندم


تا گشودى دو لب بوسه طلب را به سخن

نکته ها زآن لب شیرین شکرخا خواندم


این که افروخت به بیدارى من شمع مراد

درس عشقى است که در عالم رویا خواندم


آن حقیقت که ز دیدار خرد پنهان بود

در خط جام به دمسازى مینا خواندم


راز هر مذهب و دین مکتب انسانى بود

که بسى نکته در این مکتب والا خواندم


شرح پایندگى عشق و هنر بود ادیب

آنچه در حاشیه ی دفتر دنیا خواندم.


"ادیب برومند"

لیلی

لیلی

چشمت خراج سلطنت شب را

از شاعران شرق طلب می‌کند

من آبروی حرمت عشقم

هشدار

تا به خاک نریزی

من آبروی عشقم


نصرت رحمانی

لعنتی جان

کاش می شد تکثیر می شدم

به دوست داشتنت

به چشمهایت

به لبهایت

به دکمه های پیراهنت

کاش می شد

برایت چند دل می شدم

چند قلب می شدم

چند آغوش می شدم

یا چند دیوانه

که بند دلش را بسته به لبخندت

کاش می شد تکثیر می شدم

به نفسهایت

به دستهایت

به آغوشت

لعنتی جان!

من برای دوست داشتنت

بی اندازه مَردم ...


"امید آذر"

آسمان دیده‌ی تو

امشب از آسمان دیدهٔ تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد



شعر دیوانهٔ تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها



فروغ فرخزاد 

ادامه مطلب ...

مرگ آرام


ﺁﻧﮑﻪ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﻣﺮﮒ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ



عشق از آغاز ناتنی بوده است

عهد از اول شکستنی بوده است



مثلِ دانستن چرا مردن

مثلِ از روی عمد سُر خوردن



مثلِ یک کارِ بد که باید کرد

کوچه را یک قدم عقب برگرد...



 علیرضا آذر


طناب

شاید الان کنار تو بودم

اگر به جای این‌همه شعر

از کلمات طنابی بافته بودم...


 

"مریم ملک دار"

سقوط هواپیما

تو می روی و من

به سقوط هواپیما فکر می کنم

به زمین گرم

که جایی ست میان بازوهای من

سرزمینی

که جز تو

هیچکس در آن زنده نمی ماند


"منیره حسینی"

سرمه

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست


هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست


مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست


من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست


از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست


حامد عسکری 

شاه بیت

آمدی مهرت به دل افتاد و جانانم شدی

نه فقط معشوقه و جانانِ من، جانم شدی


عاشقی در فکر من شاخه گلی پژمرده بود

زندگی آوردی و با عشق، گلدانم شدی


در زمستانی پر از سرمای تنهایی و درد

دست سردم را گرفتی و بهارانم شدی


چشم های روشنت تابید بر شب های من

نور عشق آوردی و خورشید تابانم شدی


زندگی جز غصه و تنهایی و ماتم که نیست

فرضم این بود، آمدی و خط بطلانم شدی


قلب من اکلیلی و پر ذوق و غرق نور شد

تا که فهمیدم تو هم قدری پریشانم شدی


ریشه زد شوقِ ادامه در وجود خسته ام

تکیه گاه و مونس و همراه و بنیانم شدی


آرزوهایم کنارت یک به یک تعبیر شد

آنچه رویای محال و کهنه بود آنم شدی


قلب و روح و فکر و ذکر و جان من مال تو شد

نبضِ دنیایم شدی، آبم شدی، نانم شدی


خنده های تو گره می زد مرا بر شعر و عشق

شاه بیتِ فاخرِ اشعار دیوانم شدی


عشق یعنی درد بودی تا که درمانت شدم

عشق یعنی درد بودم تا که درمانم شدی


حمیدرضا گلشن

کماندار

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟

شیخ پیمانه شکن، توبه به ما تلقین کرد
آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال
که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم.

"وصال شیرازی"


جوانی


جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را


کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را


به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را


بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را


چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را


سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را


نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را


به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را


نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را


استاد شهریار

آتش‌بازی

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می کنم

که زیر پوستم شعله می کشد!


از: نزار قبانی

تو گریزان ز من خسته نگویی که چرا


من دلداده ندارم به غم عشق دوا

چارهٔ درد من خسته بجو بهر خدا


من سودازده در عشق تو سرگردانم

همچو زلف تو به گرد رخ تو بی سر و پا


زآنکه آمد ز غم عشق تو جانم بر لب

قصهٔ حال دل خویش بگفتم به صبا


گفتمش از من دلخسته به دلدار بگوی

یک شبم از سر لطف از در کاشانه درآ


من چنین واله و سرگشته و مشتاق به تو

تو گریزان ز من خسته نگویی که چرا


نظری کن به دو چشمم تو به حالم صنما

که ز هجران تو چون زلف تو گشتم شیدا


چون به خاک در تو تشنه به جانم چه کنم

از سر لطف و کرامت نظری کن سوی ما


به جفا تا به کی آخر دل ما بخراشی

می‌نیابم ز سر کوی تو بویی ز وفا


گرچه در کار جهان نیست وفا می‌دانم

لیکن از یار بگو چند توان برد جفا


جهان ملک خاتون

با که اکنون می‌ستیزی

سوی تو می‌آیم تو از من می‌گریزی

شاید که می‌خواهی غرورم را بریزی


یک روز گفتی با منی تا آخر خط 

حالا مرا خط میزنی از بسکه تیزی


هرگز نزد شیرین دل فرهاد خود را 

در کام من شیرینی و قند و مویزی


حال دلم وقتی نباشی پر غبار ست

با بودنت حالم شود حال تمیزی


از دست من دامن کشان هستی فراری

  ای یوسف مصری برای من عزیزی


تیر نگاهت خوردم و تسلیم گشتم

هستم اسیرت با که اکنون می‌ستیزی؟


مانند ماهی برکه‌ام را زیر و رو کن 

جز یک نگاهی من نمی‌خواهم که چیزی


#فرزین_صفری