رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست
رد‌ پای شعر

رد‌ پای شعر

پشت هر غصه من رد پایی از تو هست

کاش دوبار زاده می‌شدم


با خیالت زندگی می کنم

و با خودت عاشقی

کاش دو بار زاده می شدم؛

یکی برای مردن در آغوش تو،

یکی برای تماشای عاشقی کردنت!


"عباس معروفی"

رزهای آبی

دیشب خوابت را دیدم

صبح ، رزهای آبی باغچه

غنچه داده بودند...


دنیا غلامی

کانال ایتا:@bestpoems404

نهایت شب


من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

من از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازحام کوچه خوشبخت بنگرم


فروغ فرخزاد

صخره

صخره

دردی‌ست که زمین می‌زاید

تا به آب شور دریا 

مرهمش گذارد


صخره دردیست بزرگ

که از خشمی فروخورده می‌روید

از این روست

که چشمان صخره‌ای دارم


کیکاووس یاکیده

To spring


THOU with dewy locks, who lookest down

Through the clear windows of the morning, turn

Thine angel eyes upon our western isle,

Which in full choir hails thy approach, O Spring!


The hills tell one another, and the listening

Valleys hear; all our longing eyes are turn'd

Up to thy bright pavilions: issue forth

And let thy holy feet visit our clime!


Come o'er the eastern hills, and let our winds

Kiss thy perfumèd garments; let us taste

Thy morn and evening breath; scatter thy pearls

Upon our lovesick land that mourns for thee.


by: William Blake


ای کسی که با حلقه‌های گیسوی نم‌دار 

از پنجره‌های زلال صبح 

به پایین می‌نگری 

چشم‌های فرشته‌گونت را برگردان

به سوی جزیره‌های غربی ما

که سرایندگان رگبار 

قدوم تورا نوید می‌دهد، ای بهار


تپه‌ها با یکدیگر سخن می‌گویند 

و دره‌ها گوش فرا می‌دهند 

و همه دیدگان تمناگر ما، به بالا 

به سرای روشن تو دوخته شده‌است

جلوه کن! 

و بگذار که پاهای مقدست با سرزمین‌های ما

دیدار کند


به سوی پشته‌های شرقی بیا 

و اجازه بده که باد‌های ما 

بر پیراهن عطرآگین تو بوسه زند

به ما اجازه بده

تا نفس های سحرگاهی و عصرگاهی تورا بچشیم

و بیفشان مروارید‌هایت را

بر روی سرزمین‌های دلباخته‌ی ما

که به‌یاد تو اشک میریزد


شعر از: ویلیام بلیک

برگردان:فاطمه نادریان

گنج

باد با انگشت‌هایش باز کرد

نرم نرمک دکمه‌های پرده را

در اتاق کوچکم آهسته ریخت

قسمتی از یک شب دم کرده را


باد- این ویرانه گرد کهنه‌کار-

گنجی از ویرانه‌ای دزدیده بود

از هراس دزدهای نیمه شب

گنج را در مخملی پیچیده بود


ناگهان برخاستم آرام و نرم

باز کردم گنج مخمل‌پوش را

کوهی از نور و طلا پوشانده بود

گرد آن اسفنج مخمل‌پوش را


سایبان پیکر اسفنجی‌اش

نور بود و سکه بود و تور بود

کاش امشب نیز چون شب‌های پیش

سایه‌اش از سرزمینم دور بود


می‌تراشیدم تن آن کوه را

مثل یک پیکرتراش چیره‌دست

باد هم با پلک‌های پنجره

راه را بر آسمان تیره بست


رخوت آلوده‌ای پر کرده بود

آن اتاق کوچک نم کرده را

دکمه‌های پرده کم‌کم باز شد

باد برد آن گنج بادآورده را!


سعید بیابانکی

حاصل بوسه‌های تو

حاصل بوسه های تو

اکنون منم

شعری

که از شکوفه های بهاری سنگین است

و سر به سجده بر آب فرود آورده

دعا می خواند.

 


"شمس لنگرودی"

خود راه بگویدت که چون باید رفت

گر مرد رهی میان خون باید رفت

وز پای فتاده سرنگون باید رفت


تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت


عطار نیشابوری

مکسر


من موجی کوچکم

نقش بسته بر خواب بلورین برکه‌ای
ماه من
خیال چشم‌های روشنت
هرشب
درمن
مکسر می‌شود

فاطمه نادریان

پشت پلک‌های تو

تو خوابیده ای آرام

و من پشت پلک تو آنقدر می بارم

تا پنجره را باز کنی ..

دستهات را زیر باران بگیری و

بخندی ...


"عباس معروفی"

دندان مصنوعی

لب‌های سرخ 

چیزی از اندوه صدایت کم نمی‌کند

آنقدر ترانه‌ی قدیمی خوانده بودی

که لب‌هایت پیر شده بود

دوستانت مثل دندان‌هایت

یکی 

یکی افتادند

دندان مصنوعی حرف دهان پرکنی است

اما دوستان مصنوعی...


سید رسول پیره

پریشانم

پریشانم

پریشانم مثل گیسویی در آغوش باد

مثل قطره آبی در دامان موج

مثل تقدیر من در دستان تو ...


نمیدانم چشمانت

بر سر روز و روزگارم چه آورده که

سراسر داغ و آتشم ...


شعله ای بجـــانم انداخته ای که میترسم تمام یخ های قطب را

شرمنده و آب کنـــد

آتشی در من شعلـــه ور کردی

که برای آفتاب رجز می‌خوانم و در دل درختان دلهره انداخته ام

و پروانه ها از دیارم کوچ کرده اند..


این درد دوری بال پروانه و

فراق عطر شکوفه ی درختان و

همجواری ام با داغی بی پایان

از شعله ی فراق توست


اگر پروانه ها به عیادت زخم هایم نیایند ، اگر شعرهایم بسوزند و خاکستر شوند ،

اگر درختی در همسایگی ام دوام نیاورد ،

غمی نیست ..

ترس من اینست

که روزی نتوانم قبل از آفتاب بیدار شوم 

و به چشمانت سلام و شعر تقدیم کنم ...


جبار فتاحی (رستا)

شاخه نبات شهر تبریزی

مثل شرابی لذت‌انگیزی نمیدانی

از هرچه خوبی هست لبریزی نمی‌دانی


من حافظ ابیات موزون تنت هستم

شاخه نبات شهر تبریزی نمی‌دانی


سرما و گرمای وجودت خارق‌العاده‌ست

تلفیق تابستان و پاییزی نمی‌دانی


چنگیز چشمانت اگرچه خون به پا کرده

تو قدر خون‌هایی که می‌ریزی نمیدانی


تو از غرور مرد‌های ترک میترسی

افسوس از احساسشان چیزی نمیدانی


حالا خودت را این نشان افتخارم را

بر گردنم باید بیاویزی نمی‌دانی


امید صباغ نو

از کتاب: جنگ میان ما دونفر کشته می‌دهد

سفر به‌ماه

اگر می‌شد به ماه سفر کنم

در نیمه‌ی روشن‌اش یک صندلی می‌گذاشتم

خیره می‌شدم به زمین

تا سرزمینی را که از آن فرار کرده‌ام، پیدا کنم

و در نیمه‌ی تاریک‌اش

کافه‌هایی کوچک می‌ساختم

برای گریستن خودم

و آن‌هایی که از زمین فرار کرده‌اند


حسن آذری

برف و خورشید

دوست داشتن ما 

 بازی برف و خورشید بود... 

 هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم 

 محو تر می شدی! 


 "مینا آقازاده"

بوم تنهایی

دادند قلم به دست ما ناشی‌ها

افتاد خطی به صورت کاشی‌ها


پاشید به روی بوم تنهایی، مرگ

رفتند به خواب، رنگ نقاشی‌ها


جلیل صفربیگی